کتاب درخت بخشنده

اثر شل سیلوراستاین از انتشارات نشر ثالث - مترجم: ثمین بزرگمند-ادبیات آمریکا

"Once there was a tree...and she loved a little boy."

So begins a story of unforgettable perception, beautifully written and illustrated by the gifted and versatile Shel Silverstein.

Every day the boy would come to the tree to eat her apples, swing from her branches, or slide down her trunk...and the tree was happy. But as the boy grew older he began to want more from the tree, and the tree gave and gave and gave.

This is a tender story, touched with sadness, aglow with consolation. Shel Silverstein has created a moving parable for readers of all ages that offers an affecting interpretation of the gift of giving and a serene acceptance of anothers capacity to love in return.


خرید کتاب درخت بخشنده
جستجوی کتاب درخت بخشنده در گودریدز

معرفی کتاب درخت بخشنده از نگاه کاربران
The Giving Tree, Shel Silverstein
The Giving Tree is a childrens picture book written and illustrated by Shel Silverstein. First published in 1964 by Harper & Row, it has become one of Silversteins best known titles and has been translated into numerous languages.
تاریخ نخستین خوانش: روز چهاردهم ماه می سال 2009 میلادی
عنوان: درخت بخشنده؛ نویسنده: شل سیلورستاین؛ مترجم: سیما مجیدزاده؛ مشهد، گل آفتاب، 1383 در 55 ص؛ شابک: 9645599326؛ چاپ هفتم 1388؛ چاپ دهم 1392، شابک: 9789645599322؛ موضوع: داستانهای خیال انگیز از نویسندگان امریکایی - قرن 20 م
مترجم: هایده کروبی؛ تهران، انتشارات فنی ایران، 1385 ، در 36 ص؛ شابک: 9643891739؛
مترجم: مونا ماشی؛ تهران، ماشی، 1387 ، در یک جلد؛ شابک: 9786009060184؛
مترجم: کمال برزگر بفرویی؛ قم، فراکاما، 1390 ، در 52 ص؛ شابک:9786009241309؛
مترجم: امیرحسین مهدی زاده؛ تهران، نشر نو، آسیم، 1392 ، در 58 ص؛ شابک:9789647443784؛
مترجم: کمال مرادی؛ تهران، پلک، 1392 ، در 104 ص؛ شابک:9789642862290؛
مترجم: صفورا نراقی؛ تهران، البرز فر دانش، 1393 ، در 44 ص؛ شابک:9786002022622؛
مترجم: هرمز ریاحی؛ تهران، انتشارات خروس، 1391 ، در 58 ص؛ شابک:9786009453924؛
سیلور استاین شهرت خویش را به عنوان نویسنده ی ادبیات کودکان؛ مدیون همین کتاب است. داستانی درباره: یکی که میبخشد و دیگری که میستاند. داستان در مورد درختی ست که: سایه، میوه، شاخه و حتی کنده اش باعث شادی پسرکی میشود
متن داستان درخت بخشنده و مهربان
روزی روزگاری درختی بود ….؛ و پسر کوچولویی را دوست میداشت. پسرک هر روز میآمد برگهایش را جمع میکرد. از آنها تاج میساخت و شاه جنگل میشد. از تنه اش بالا میرفت. از شاخه هایش آویزان میشد و تاب میخورد و سیب میخورد. با هم قایم باشک بازی میکردند. پسرک هر وقت خسته میشد زیر سایه اش میخوابید. او درخت را خیلی دوست میداشت. خیلی زیاد. و در خت خوشحال بود. اما زمان میگذشت. پسرک بزرگ میشد. و درخت اغلب تنها بود. تا یک روز پسرک نزد درخت آمد. درخت گفت: «بیا پسر، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور، سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش.»؛ پسرک گفت: «من دیگر بزرگ شده ام، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست. میخواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم. من به پول احتیاج دارم. میتوانی کمی پول به من بدهی؟». درخت گفت: «متاسفم، من پولی ندارم». من تنها برگ و سیب دارم. سیبهایم را به شهر ببر بفروش. آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد. پسرک از درخت بالا رفت. سیبها را چید و برداشت و رفت. درخت خوشحال شد. اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت …؛ و درخت غمگین بود. تا یک روز پسرک برگشت. درخت از شادی تکان خورد. و گفت: «بیا پسر، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خوشحال باش». پسرک گفت: «آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم، زن و بچه میخواهم و به خانه احتیاج دارم. میتوانی به من خانه بدهی؟»؛ درخت گفت: «من خانه ای ندارم. خانه ی من جنگل است. ولی تو میتوانی شاخه هایم را ببری. و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی». آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد. و درخت خوشحال بود. اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت. و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد. با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت: «بیا پسر، بیا و بازی کن». پسرک گفت: «دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمیتوانم بازی کنم. قایقی میخوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور میتوانی به من قایق بدهی؟». درخت گفت: «تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز. آن وقت میتوانی با قایقت از اینجا دور شوی. و خوشحال باشی». پسر تنه درخت را قطع کرد. قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد. و درخت خوشحال بود. پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت، خسته، تنها و غمگین. درخت پرسید: «چرا غمگینی؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم. اما دیگر نه سیب دارم، نه شاخه، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو». پسر گفت: «خسته ام از این زندگی، بسیار خسته و تنهام. و فقط نیازمند با تو بودن هستم، آیا میتوانم کنارت بنشینم؟». درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند. و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …؛ دوستان خوبم، آیا شرح داستان، چیزی به یاد ما نمیآورد؟ اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم. درخت همان والدین ماست، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم. تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان برمیگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار، برای والدین خود وقت نمیگذاریم، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند و تنها چیزی که در عوض از ما میخواهند این است که تنهایشان نگذاریم. به والدین خود عشق بورزیم، فراموششان نکنیم. برایشان زمان اختصاص دهیم. همراهیشان کنیم. شادی آنها در دیدن ماست. هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد. ولی پدر و مادر تنها یک بار ….؛ ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
من دلم می خواست می توانستم به تو چیزی بدهم
اما چیزی برایم باقی نمانده. من فقط یک کنده پیر
...و کهنسالم. متاسفم

@description@
ممنون عموشلبی عزیز
که به یادم آوردی «مادر» چه وجود مقدسی است
که عظمت عشقش فراتر از درک ماست
@description@

پسرک بزرگ شد و مرد شد و بعد پیرمرد، ولی هیچوقت از درخت سپاسگزاری نکرد
و با خودم فک می کنم که چقدر شبیه اش اویم؟

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب درخت بخشنده


 کتاب کشور آخرین ها
 کتاب پیش به سوی قرن بیست و یک
 کتاب برهنه ها و مرده ها
 کتاب گرگ دریا
 کتاب پرواز بر فراز آشیانه فاخته
 کتاب موسیقی برای آفتاب پرست ها