کتاب باغ آلبالو

اثر آنتون چخوف از انتشارات جوانه توس - مترجم: ناهید کاشی چی-ادبیات آمریکا

Anton Chekhov


خرید کتاب باغ آلبالو
جستجوی کتاب باغ آلبالو در گودریدز

معرفی کتاب باغ آلبالو از نگاه کاربران
كتاب داد ميزد كه نويسنده ش روسه ! اون حالت بيخيالى قشر اعيان همراه با جشن گرفتن هاى زياد كه به نوعى كمك ميكنه كه اون بيخيالى ، فقط از دست روس ها برمياد.
اين نمايش نامه ، سبك تئاترى نيست كه مورد علاقه منه ، لوكشين هاى متغير ، نقش هاى زياد . دوست داشتم اگه ميتونست پيامى كه مدنظرش بود رو بهتر به مخاطب برسونه .
چخوف اصرار داره كه اين نمايش كمديه و نبايد به صورت درام بهش نگاه كرد ، ولى من ابدا متوجه كمديش نميشم

مشاهده لینک اصلی

لوپاخین [همراه با مادام رانوسکی و گایف] : «ببخشید، اما من آدم هایی به حواس‌ پرتی و بی‌ قیدی شما دوتا به عمرم ندیده‌ ام. به زبان روسی به شما گفته‌ اند که ملک‌ تان را به مزایده خواهند فروخت و شما طوری رفتار می‌ کنید که انگار نفهمیده‌ اید.
مادام رانوسکی: آخر ما چکار می‌ توانیم بکنیم؟ بگویید چه کنیم؟»

این نمایشنامه آروم آروم روی اعصاب خواننده قدم میزنه و آخرش انگار مغزت رو منفجر میکنه.
خانواده ای اشرافی رو می‌خونیم که در خاطرات دوران طلایی خودشون سیر می‌ کنن، که حالا هیچ شباهتی به اون گذشته ندارن و توی قرض‌ هاشون دارن غرق میشن، اما بی خیال و بی توجه به وضعیت شون دست به هیچ کاری نمی زنن تا از این وضعیت نجات پیدا کنن.

ملک و باغ آلبالوی خاطره انگیزشون داره از دستشون میره؛ و اونها نه تنها جلوش رو نمیگیرن، بلکه پیشنهادهای اطرافیان رو هم رد می‌کنن و ذهنشون همچنان در خاطرات گذشته شون شناوره... ذهنی مقاوم در برابر راه حل دارند و اونقدر شیرینی خاطرات گذشته رو مرور می‌ کنن که سنگ شدن انگار. اونها خیلی عجیب و ساده با خاطرات شیرین قدیم زندگی می کنن، و تنها تلاش شون برای زنده کردن و تکرار اون لحظاته.
توی این وضعیتِ پر از قرض، طبق عادت گذشته به کسی که ازشون کمک میخواد دست رد نمیزنن تا همچنان بتونن خاطرات و احساسات خوب گذشته رو برای خودشون زنده نگه دارن، که حس خوب گذشته رو دوباره بسازن...
خانواده ی اشرافی با تموم فقری که احاطه شون کرده بود، بدون اینکه حتی قدمی سمت راه حل بردارن... با یک انکارِ تمام و کمال جشن برپا می کنن و از تفریح و زندگی روزمره‌شون دست برنمیدارن [فریادِ تحملِ خواننده] . انگار این خانواده هنوز نمی دونست چه اتفاقی داره براش میفته؛
نمی تونست هیچ مرزی بین گذشته و حال قرار بده، و شاید آینده در ذهن شون هیچ جایی نداشت...

فریز [خوشحال از ورود مادام رانوسکی و در حال تر و خشک کردن همیشگی آقای گایف برادر مادام] : «خیلی عمر کرده‌ ام. وقتی هنوز پدرتان دنیا نیامده بود، برای عروسی من بله بران کرده بودند. (می‌خندد.) قانون آزادی دهقانان که اعلام شد، من سرپیشخدمت بودم. به همین جهت از آزادی‌ ام استفاده نکردم و ترجیح دادم که پیش اربابم بمانم. (سکوت) و یادم است که همگی خوشحال بودند. ولی از چه چیزی خوشحال بودند، خودشان هم نمی‌ دانستند.»


مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب باغ آلبالو


 کتاب سیاهاب
 کتاب برتری خفیف
 کتاب اگر بمانم
 کتاب مدرسه ... است (چه وضعیه بابا)
 کتاب تو نخ بابام
 کتاب نبرد پادشاهان (جلد اول)